خون اشام
من ....خون میخوام....بویی به مشامم میرسه......

خب خیلی خیلی خوشحالم فک کن همه چی داره درست پیش میره تازه عشقم هم خیلی راضی هست که تبدیل به خون اشام شده خیلی درگیرم تازه دارم با عشقم به مدرسه میرم برای ادامه تحصیل به شما هم پیشنهاد میکنم اگه خون اشام هستین بیاین تازه از همتون ممنونم که بهم کمک کردین راجب عشقم ولی اون کمی ناراحته چون بچه میخواد ولی خون اشام ها که بچه دار نمیشن شما راه حلی دارین؟؟؟


+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | ساعت19:33 | نويسنده باران |


سلام من دوباره اومدم

امروز بدترین اتفاق زندگیم افتاد عشق زندگیم جلوی چشمم تصادف کرد بردنش بیمارستان بعد رفت تو کما منم کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه تبدیل به خون اشامش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1391 | ساعت21:36 | نويسنده باران |


سلام انسانهای عزیزم

اه خیلی ناراحتم کسی که دوسش دارم فهمید که خون اشامم اخه دستش گیر کرد و خون اومد

بعد منم حمله کردم و خونش را خوردم

بعد اونم باجیغ و گریه در رفت بعدش هم بهم زنگ زد و گفت دیگه بهش نزدیک نشم و............

من خیلی ناراحتم به نظر شما چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 | ساعت1:19 | نويسنده باران |


ما خون اشام ها یک رژیمی داریم به نام رژیم انسان ها

که مدتی خون انسان نمیخوریم به شکار میرویم و خون حیوانات را میخوریمممممممممممممم

ولی من هیچوقت رژیم نمیگیرم الانم خیلی گشنمه حواست به پشت سرت باشههههههههههههههههههههه.................................................


+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | ساعت23:19 | نويسنده باران |



خیلیییییییییییی سخته!!!این آدما همشون دیوونن!!!!یک ذره حرف تو سرشون نمیره!!!دلم می خواد خون همشون رو تا ته بمکم!!!مخصوصا معلما!!!!گفتم بذار بعد از این همه مدت یه ذره قاطی آدما بشم.ولی نمیشه!!!من واقعا می خوام سرشون رو از تنشونجدا کنم!!!اه ول کن دیگه اصلا حرفاز آدما هم ممنوع!!دوستای ومپایرم!!ببخشید آپ نکردم.از دست آداما دیوونه شده بودم!!!و یه علمه خون آشام تازه کار داشتم که باید تربیتشون می کردم!!!


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | ساعت18:12 | نويسنده باران |


خب این پست مخصوص خودمه!!می خوام خودمو معرفی کنم!!من اسم واقعیم  باران هست.200 سال پیش دنیا خیلی متفاوت بود.نه اینترنت نه تلویزیون نه حتی وزنامه.خبرا تو شهر پخش بود. همه میشنیدن.اون موقع دنیا آروم بود!تااینکه سروکله خون آشاما پیدا شد!کسی نمی دونست خون آشاما واقعی هستن تا  اینکه در عرض یه هفته 6 تا جسد پیدا شد.با بدن های خالی از خون.مردم می گفتن کار حیووناست ولی بعد از مدتی شایعه هایی در مورده خون اشامها پخش شد.من از اول میدونستم ولی با شنیدن این شایعه ها خیالم راحت شد.علاقه شدید من به خون آشاما کار دستم داد.کاشکی دنبالشون نمیرفتم.کاش اینقدر نترس نبودم!! در هر صورت تبدیل شدم.داستان تبدیل شدنم رو تو پست بعدی میذارم!


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | ساعت18:8 | نويسنده باران |




+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | ساعت17:58 | نويسنده باران |


.......................................سکوت من........................


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | ساعت17:44 | نويسنده باران |


اه متاسفانه ما خون اشام ها در زندگی اشتباه های زیادی میکنیم

و منم یک اشتباه بزرگ کردم من عاشق یک انسان شدم......ولی من باید خودم را از اون جدا کنم اما

نمیشه هم من و هم اون بهم وابسته شدیم ما همدیگر را دوست داریم

ولی اون نمیدونه که من یک خون اشامم اگه بفهمه............من مممکنه به اون صدمه برسونم در هر

لحظه ممکن است اختیار خودم را از دست بدم و بهش حمله کنم و.......



+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | ساعت17:32 | نويسنده باران |


میخوام اطلاعاتی راجب خودمون بهتون بدم

مثلا ما اصلا نمیتونیم بخوابیم همیشه بیدار هستیم

ما غذا نمیخوریم تنها غذای ما خون است

ما نمیتونیم در روز بیرون بیاییم چون به حالتی بدنمان شبیه الماس برق میزند

ما میتونیم در مدت طولانی نفس نکشیم

ما از روی بوی بدن انسان ها اونها را شکار میکنیم

هر کدوم از ما ویژگی های خاصی داریم مثلا من میتونم به سرعت خیلی زیادی حرکت کنم


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | ساعت16:49 | نويسنده باران |